تبليغاتX
خانه ی دوست کجاست؟
شیعه ی علی

 

پدر، مادر، ما متهمیم.

پدر، مادر! ولایتی که تو به آن معتقد بودی چه بود؟ می گفتی این ولایت عبارت از محبت یک انسانی است به نام علی و خاندانش. وقتی پرسیدم علی کیست؟ آنچه می گفتی و زیاد به آن تکیه می کردی معجزات و کرامات علی بود. از شجاعتها و جنگها و ذوالفقار دو سرش- به جای دو دم-؛ ذوالفقار هم که حالا نیست، که از ما و از من و از تشیع دفاع کند! می گفتی: پارساییش اینجور بود که فقط و فقط نان جو می خورد، گرسنگی می کشید، جامه ی ژنده می پوشید؛ و با چنان آب و تابی اینها را نقل می کنید که عملا مردم را به نادانی و فقرترغیب می کنید.

 

این علی که شما وصفش می کنید همان رستم خودمان است که آرایش مذهبی اش کرده اید؛ این علی شما بدرد صوفی ها یا پهلولن ها می خورد و سمبل زورخانه و خانقاه شده است.

پدر، مادر، من نمی توانم او را برای خودم رهبر بپذیرم؛ من یک رهبر واقعی و حقیقی می خواهم که یک انسان زمینی باشداز جنس من؛ اما یک انسان ما فوق؛ زیرا یک مافوق انسان به کار انسان نمی آید: از کسی که از در بسته داخل می شود و دشمنانش را با یک گوشه چشم سوسک می کند، من نمی توانم تبعیت کنم، و امام من نمی تواند باشد، فضائل انسانی که تو برای علی نقل می کنی بدرد من نمی خورد.در هند کسانی هستند که شصت روز با یک بادام زندگی می کنند.

دیگر از علی چه داری بگویی؟ هیچ چیز؟: چرا! فحش به من و امثال من که: ای بی دین، ای لا مذهب، ای که با سگها نشستی و دینت از دست رفت!

این قانع کننده نیست.پدر، مادر، کو مکتب علی؟ جهان بینی علی؟ خط منش علی؟ آگاهی اندیشه و روح علی؟ شیعه باید با دانش و تقوایش و با از خود گذشتگیش جهان را به مکتب و مذهب علی ترغیب کند؛ نه چنان که شما هستید- که مردم را از تشیع بیزار می کنید.

این است که در مرحله ی محبت به علی مانده ایم و حتی به مرحله ی شناخت علی هم نرسیده ایم!......

در صورتی که شیعه ی علی بودن از چون علی عمل کردن شروع می شو دو این مرحله ایست پس از شناخت و پس از عشق.......

بنابر این ما یک ملت دوستدار علی هستیم، اما نه شیعه ی حقیقی علی. چرا که شیعه ی علی....علی وار بودن، علی وار اندیشیدن،علی وار احساس کردن.....در برابر جامعه، علی وار احساس مسئولیت کرد ن و انجام دادن....و در برابر خدا و خلق، علی وار بودن، علی وار پرستیدن و علی وار خدمت کردن است. 

 


لینک ثابت نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 13:23  توسط FAHIMEH  | 


نیایش
"ای خداوند!
به علمای ما مسئولیت؛
و به عوام ما علم و به مومنان ما روشنایی؛
و به فهمیدگان ما ایمان و به زنان ما شعور و به مردان ما شرف؛
و به رو شنفکران ما ایمان و به متعصبین ما فهم؛
و به پیروان ما آگاهی و به جوانان ما اصالت؛
و به اساتید ما عقیده و به دانشجویان ما نیز عقیده؛
و به خفتگان ما بیداری و به دینداران ما دین؛
و به نویسندگان تعهد و به و به هنرمندان ما درد و به شاعران ما شعور؛
و به محققان ما هدف و به نومیدان ما امید و به ضعیفان ما نیرو؛
و به محافظه کاران ما گستاخی و به نشستگان ما قیام؛
و به راکدان ما تکان و به مردگان ما حیات و به کوران ما نگاه؛
و به خاموشان ما فریاد و به مسلمانان ما قرآن؛
و به شیعیان ما علی م به فرقه های ما وحدت؛
و به حسودان ما شفا و به خودبینان ما انصاف؛
و به فحاشان ما ادب و به مجاهدان ما صبر و به مردم ما خودآگاهی؛
و به همه ی ملت ما همت تصمیم و استعداد فداکاری و شایستگی نجات و عزت  ببخش!"

خدایا:"عقیده ی مرا از دست عقده ام مصون بدار"
خدایا:"به من قدرت تحمل عقیده ی مخالف را ارزانی کن"
خدایا!این کلام مقدس که بر رو سو الهام کردی بر من نیز بیاموز که:«من مخالف تو و عقیده ی تو
هستم اما حاضرم به خاطر آزادی آن،جانم را فدا کنم"
خدایا:"رشد عقلی و علمی مرا از فضیلت تعصب ،احساس و اشراق محروم نساز"
خدایا:"مرا همواره آگاه و هوشیار دارتا پیش از شناخت درست و کامل کسی،یا فکری،مثبت
یا منفی،قضاوت نکنم"
خدایا"جهل آمیخته با خودخواهی،و حسد مرا رایگان ابزار قتاله ی دشمن،برای حمله ی به
دوست،نساز"
خدایا:"شهرت منی را که می خواهم باشم،قربانی منی که می خواهند باشم،نکن"
«دکتر علی شریعتی»



لینک ثابت نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 0:24  توسط FAHIMEH  | 


گمشده

سلام دوستای عزیزم:

می خواستم توی این پست و پست های بعدی از فرمایشات دکتر علی شریعتی که ارادت خاصی نسبت به ایشون دارم استفاده کنم.به امید اینکه با کمی تفکر از فرمایشات ایشون بهره مند بشیم.  


                             گمشده
هر کسی گمشده ای دارد،
و خدا گمشده ای داشت.
هر کسی دو تاست،
و خدا یکی بود.
و یکی چگونه می توانست باشد؟
هر کسی به اندازه ای که احساسش می کنند،هست،
و خدا کسی که احساسش کند، نداشت.qw
عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آنرا ببیند.
خوبی ها همواره نگران که آن را بفهمد.
و زیبایی همواره تشنه ی دلی است که به او عشق ورزد.
و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد.
و غرور در جستجوی غروری است که آنرا بشکند.
و خدا عظیم بودوخوب و زیبا وپر اقتدار و مغرور،
اما کسی نداشت.
و خدا آفریدگار بود
چگونه می توانست نیا فریند.
زمین را گسترد و آسمان را بر کشید.
کوه ها بر خاستند و رودها سرازیر شدند و در یاها آغوش گشودند.
و طوفانها بر خاست و صاعقه ها در گرفت.
و باران ها و باران ها و باران ها.
گیا هان روییدند و در ختان سر به هم دادند.
و مراتع سر سبز پدیدار گشت و جنگلهای خرم سر برداشتند.
حشرات بال گشودند و پرندگان ناله بر داشتند.
و ماهیان خرد،سینه ی دریاها را پر کردند.
و قرنها گذشت و می گذشت.
و درختان گونه گون،گلهای رنگارنگ وجانوران.
"در آغاز هیچ نبود،کلمه بود و آن کلمه خدا بود".
خدا یکی بود و جز خدا هیچ نبود.
و خدا بود و با عدم بود.
و عدم گوش نداشت.
حرفهایی هست برای گفتن که اگر گوشی نبود،نمی گوییم.
و حرفهایی هست برای نگفتن،
و حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند.
حرفهای خوب و بزرگ و ماورایی همین هایند.
و سرمایه ی هر کسی به اندازه ی حرفهایی است که برای نگفتن دارد.
حرفهای بی قرار و طا قت فرسا
که همچون زبانه های آتشند.
کلماتش هر یک انفجاری را در دل به بند کشیده اند.
اینان در جستجوی مخاطب خو یشند.
اگر یافتند آرام می گیرند
و اگر نیافتند،روح را از درون به آتش می کشند.
و هر لحظه حریقهای دهشتناک و سوزنده ای را در درون بر می افروزند.
و خدا برای نگفتن،حرفهای بسیار داشت.
درونش از آنها سرشار بود.
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد؟
و خدا بود و عدم.
جز خدا هیچ نبود.
در نبودن،نتوانستن بود.
با نبودن نتوان بودن.
و خدا تنها بود.
هر کسی گمشده ای دارد.
و خدا گمشده ای داشت.
 
 
                                                             ((دکتر علی شریعتی))

 



لینک ثابت نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 14:0  توسط FAHIMEH  | 


عشق و دوستی

KINGC149

    

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

سلام خدمت شما دوستای خوبم:  

    امروز وقتی کتاب پیامبر و رازهای دل جبران خلیل جبرانو می خوندم به مطالب خیلی قشنگی

    (البته به نظر خودم.قضاوتش با شما) برخوردم که حیفم اومد توی وبلاگ نذارمشون

            دوستی

هنگامی که یک دوست اندیشه هایش را با شما در میان می گذارد از گفتن «نه» نهراسید.

ونیز«آری» را از او دریغ مدارید.

و هنگامی که او غرقه سکوت خویش است،دلتان همچنان به دل او گوش می دهد؛زیرا در دوستی و همدلی،

همه ی اندیشه ها، همه ی خواستن ها، همه ی انتظارها،

بی حضور کلمات، و با حضور شادمانی و سر مستی پنهان،

زاده می شوند و تقسیم می شوند.

هنگامی که از دوستی جدا می شوید، غمگین مباشید؛

زیرا آنچه را که در او دوست تر می دارید، ممکن است در غیاب او روشن تر و آشکارتر به چشم آید.

همواره بهترین های خود را برای دوستت کنار بگذارید

دوست ،آن کسی نیست کهبرای کشتن وقت به سراغش بروید.

در حضور حضرت دوست،اوقاتی برای زندگی بجویید.

زیرا دوست نیازتان را پاسخ می دهد،تهی درونتان را پر نمی کند.

در ساحل دوستی،بی امساک،خنده بپراکنید

ولذت قسمت کنید.

زیرا در شبنم چیزهای کوچک است

که دل آدمی،

بامدادش را پیدا می کندوتازه می شود.

          عشق

          عشق لبخندیست،ملیح بر لبان زیبایی

            هنگامی که جوانی عاشق می شود، رنج زندگی را از یاد می بر د؛

          و زندگی اش بستر رویا های رنگین می شود.

          عشق

          شور شاعر است،و وجد هنرمند،و سر چشمهی الهام موسیقی دان.

          عشق

          معبدی ست با شکوه در دل کودک

          که مادری مهربان در آن نیایش می کند.

          عشق ،

          به زمان می ماند

          امروز می سازد فردا ویران می کند؛

          عشق

          به خدا می ماند،ویرانه را می سازد؛

          عشق

          از آه بنفشه خوشبو تر است؛

          عشق

          مهیب تر از طوفان است.

          هدایا هرگز عشق را نمی فریبند؛

          جدایی هرگز عشق را دلسرد نمی کند؛

          فقرهرگزعشق راتعقیب نمی کند؛

          دیوانگی هرگزعشق را از راه به درنمی برد.

          ای جویندگان!

          عشق،

          حقیقت است،حقیقتی بی پیرایه.

          حقیقت شما،

          اگر عشق را بخواهد و بیابد و نگه دارد ،

          عشق نیز راههای خود را،چون رنگین کمانی باشکوه،

          آشکار خواهد ساخت.  

   و درآخر دوستان عزیز :     

  هر جا که عشق نمی یابید عشق بورزید پس آنرا خواهید یافت.                       



لینک ثابت نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 0:45  توسط FAHIMEH  | 


دوستی
دوست داشتم اولین مطلب وبلاگم  یک شعر قشنگ از فریدون مشیری باشه.

 به امید اینکه همه ی آدماتوی دوستی ها شون صادق و یکرنگ با شن......

 من دلم می خواهد

من دلم می خواهد
خانه ای داشته باشم پر دوست
کنج هر دیوارش
دوستهایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو
هرکسی می خواهد
وارد خانهء پر عشق و صفای من گردد
یک سبد بوی گل سرخ
به من هدیه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوی دلهاست
شرط آن داشتن
یک دل بی رنگ و ریاست
بر درش برگ گلی می کوبم
روی آن با قلم سبز بهار
می نویسم ای یار
خانهء ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دگر
خانه ی دوست کجاست؟
                                                       فریدون مشیری
 


لینک ثابت نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 19:45  توسط FAHIMEH  | 


درباره ی من
سلام.

من فهیمه هستم.شانزده سالمه.

مشغول به تحصیل در رشته ی ریاضی فیزیک هستم.

هدفم از ایجاد این وبلاگ تجربه ی این موضوع و تبادل نظر با چند دوست جدید بود.

امیدوارم بتونم خوب از پس این کار بر بیام.



لینک ثابت نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 17:26  توسط FAHIMEH  |